
اینروزها دست و دلم به نوشتن نمیرود .
نمیتونم به شما عزیزانم سر بزنم پس تا وقتی بتونم به بهترین شکل بنویسم و جواب محبت های بیدریغ شما رو بدم این وبلاگ تعطیله .مواظب خودتون باشین .دوستتون دارم .
ما سر دردش می نامیم:
بالکوبان
پرنده ای مرده
بر جدار پیشانی ما
فاضل حسن داغلار جا.
این یکی از هشتاد شعر عاشقانه ای است که همراه تصویری زیبا و منحصر به فرد از سباستین سالگا دو عکاس صاحب نام در کتابی زیبا و نفیس چاپ شده است .
کتاب را که دیدم وسوسه داشتنش جانم را پر کرد با ان عکس زیبا بر جلد که چشم را مینوازد و هشتاد شعر عاشقانه و با احساس از گنجینه شعر مدرن در همنشینی با عکس هایی از بزرگان عکاسی.
در این مجموعه میخوانید شعرهایی از ویسواو شیمبورسکا، ریموند کارور ، یانیس ریتسوس، ژاک پروه، چارلز بوکوفسکی، ریچارد براتیگان، آنا آخماتوا،انیگه بوخمان،دیلن تامس، فاضل حسن داغلارجا،اکتای رفعت، از آمریکای لاتین تا آسیای صغیر.
به این ضیافت واژگان باید مجموعه ای از بهترین عکس های مجموعه های عکاسانی چون سباستین سالگادو و دیگه آپلت، دیوید آرابس را افزود .
گردآوردنده این مجموعه می گوید:
این ضیافت بدیع واژگان و تصاویر، کوششی است در بازآفرینی لحظات دلنشین و زودآشنای اندوه و شادی شما.
نام این مجموعه زیبا هست تو مشغول مردنت بودی .
ببینید بخوانید و لذت ببرید .
سال چهارم دبیرستان بودم .سر پر شور داشتم و هزار رویای دور از دسترس .
کرم کتاب بودم و بی پول با بابا جونی که پول تو جیبی رو هم به زحمت بهم میداد چه رسد به پول برای کتاب خوندن اونم هر روز کتاب خوندن افراطی من که هزینه اش کمرشکن بود و غیر قابل تحمل .
یه کتاب فروشی بود تو خیابون جنت که اون موقع از بهترین کتابفروشیهای شهر من محسوب میشد ، پر از کتابهای براق و شیک و به روز و مملو از کتابهای قدیمی و خاک گرفته فراخور هر سلیقه و طرز فکری ، با یه فروشنده خوشگل و خوش تیپ که خیلی از مراجعین به هوای اون کتاب میخریدن و من بودم و سر به هوائی و شیطنت اون روزا و بی توجهیم به پسرا که برای خیلی ها عجیب بود و غیر قابل باور .و من تقریبا هر چند روز یه بار میرفتم کتابفروشی و سر پا میایستادم و به هوای ورق زدن کتابها اونا رو تند تند میبلعیدم و کیف میکردم از این همه زرنگی خودم .
بالاخره یه روزنوبت رسید به کلیدر . کتاب خاص .طراحی روی جلد وسوسه انگیز . هیچ طوری نمیشد ازش گذشت ورق زدم و خوندم و این پا و اون پا کردم تا اینکه فروشنده صداش در اومد که : حداقل بشین و بخون !
و سهم من شد یه صندلی برای اون روز و یه پیشنهاد طلائی برای روزهای بعد ." میدم کتابا رو ببری خونه بخون و بیار ولی اگه خراب شده باشه باید پول کتابو بدی " و من شدم جان شیفته !
زیور، مارال ، گل محمد و بقیه شدن بخشی از روزهای من اون هم تو روزهای امتحانات معرفی و من بودم که از ترس مامان و بابا کتابها رو میذاشتم زیر کتاب درسی و میخوندم و میخوندم و میرفتم تا اوج تا لذت و روزها منو میبردن به استقبال یه کتاب دیگه .
اینروزها که هم پول دارم و هم کلی کتاب برای خواندن ،هر بار از کنار کتابفروشی رد میشم دلم تنگ میشه برای دیدن مرد جوانی که همراه من شد برای خوندن کتابهائی که اگه اون نبود هرگز نمیتونستم به راحتی بخونمش .خبر دارم که در آلمان زندگی میکنه اما سالهاست که هیچ خبری از او ندارم اما هر بار اسم کلیدر رو که میشنوم میگم هر جا هستی شاد باشی که شادم کردی علی زبان شکوه عزیز !
بد جوری هوس خوندن یه کتاب نفس گیر رو دارم مثل جان شیفته .
من عاشق اون قسمتم که :
«آسیا نفس عمیقی کشید .موهای خود را که از باران ور آمده بود چلاند ٬بی پروای آنکه رشته های آب در طول پشتش روان می شود .و گفت :
-ها !..بله!...شما حالا می دانید من که هستم .پسرتان را بگیرید و ببرید .
آنت گفت :
ـ همین است .یک اتاق برایش پیدا می کنیم .
- ولی همین حالا !طوری که دیگر مرا نبیند و من هم او را نبینم !
- مگر چه خطری هست ؟
-دوستش دارم .
-او چه ٬دوستتان دارد ؟
آسیا شانه بالا انداخت :
همین که من دوست بدارم ٬یعنی دوستم دارند !»
پیشنهادی دارید ؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم .
پ.ن : من رمان خوان حرفه ای هستم لطفا رمان جدید معرفی کنید .
خدایا حالا که همه ابرهائی که میفرستی بی بارانند و دلم را خون میکنند .
حداقل
یا یک گوش شنوا بفرست چون دلم برای درد و دل کردن های بی تمام تنگ شده .
یا دستی پر محبت که هر از گاهی دستم را محکم در خود بگیرد .
یا صدائی که بگوید میفهمم .
تقاضای زیادیست ؟

بعدا نوشت :عکس خشن نبود اما نظر شما مهم بود پس عوضش کردم .
بعدا تر نوشت :ممنون خدایا .باورم نمیشه اینقدر هوامو داشته باشی .دیروز اینهمه پیامهای قشنگ و دوستان خوب امروز بارون ریز و دلنشین .ممنون .تو را دارم و این یعنی همه چیز .

